با صدای قدرتمند، سرد و،
پر از خشم با چهرهای تاریک،
که ناگهان من را تکه تکه میکند.
او سنگهای درون قلبم را پرتاب میکند
و مرا
در دریایی از خرابهها،
بیکفش و تنها .
جای میگذارد. بی. هیج رحمی درون روحم را میآشوبد
تو وحشت را در چشمانم میبینی
و میگویی،
بهنظر میآید
که این تنها باد خنک تابستانی است.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen